تبليغاتX
سایت نوشت

سایت نوشت

هر آن کجا که بخواهید بهترین مأواست...............بهشت،یاکه جهنم؟شما بفرمایید

ملک سلیمان: فیلمی که ارزش دیدن در سینماي درجه یک را دارد

 

ديروز –پنج شنبه 15 مهر – رفتم دو فيلم ملك سليمان نبي و سن پطرزبورك را ديدم. 2 فيلم در يك روز!

سعي مي كنم مطلب كوچكي براي هر دو فيلم بنويسم. فعلا ملك سليمان را مي نويسم تا بعد.

 

"ملك سليمان نبي"

 كارگردان: شهريار بحراني

تهيه كننده: مجتبي فرآورده

مدير جلوه هاي بصري: لئو لو

هزينه فيلم: 5 ميليارد تومان

بازيگران: امين زندگاني، حسين محجوب، مهدي فقيه، محمود پاك نيت،‌الهام حميدي، عليرضا كمالي نژاد،‌ زهرا سعيدي،‌ جواد طاهري و ...

زمان: حدودا يك ساعت و 45 دقيقه

 ملك سليمان نبي

داستان فيلم در مورد سرزمين تحت امر حضرت سليمان پسر حضرت داوود است. سليمان از خدا مي خواهد ملكي به او عطا كند كه نه تا كنون نظيرش وجود داشته نه بعدا تا آخر الزمان وجود خواهد داشت و در واقع نمونه اي از ملك موعود آخر الزمان است. خدا نيز درخواست او را اجابت مي كند و او و مردمش را به صبر و پايداري دعوت مي كند. جنيان و شياطين بادر هم آميختن دو دنيا براي انسان ها مزاحمت ايجاد مي كنند و كاهنان معابد نيز در جهت اهداف آنان گام بر مي دارند. سليمان و يارانش به ستيز با آنان بر مي خيزند.

قسمت اول فيلم "ملك سليمان نبي (ع)" در مورد مقدمات و مراحلي است كه سليمان براي بر پا نمودن ملك نمونه خداوند كه آن را نمونه كچكي از بهشت مي نامد مي گذرد. فيلمبرداري كار بسيار زيبا است و دكور هاي ساخته شده نيز به همين ترتيب. براي ساخت موسيقي آن كه به عهده  چان کونگ وینگ بود به صورت اركستر سمفونيك در دو كشور ايران و چين (‌اكثرا چين) ضبط شده بود و البته تفاوت فاحش آن با موسيقي متن فيلم هاي ايراني كاملا واضح بود. جلوه هاي ويژه فيلم نيز بر عهده "لئو لو" هنگ كنگي بوده است كه از پس كار خود به خوبي بر آمده است. صحنه هاي ورود شياطين، احضار آنها توسط جادوگر و كشتي سليمان از كارهاي شاخص او در اين فيلم بوده است. البته در قسمت كشتي در هر صورت فيلم به فيلم هاي درجه يك هاليوودي نمي رسد اما شايد بتوان گفت از در سطح اكثر فيلم هاي هاليوودي است.

بازي استثنايي امين زندگاني با صداي فوق العاده اش و مهدي فقيه با گريم استثنايي اش از شاخصه هاي فيلم است.

بد نيست بدانيد "ملك سليمان"‌بودجه اش به طور مستقيم از سوي مجلس در رديف بودجه اي قرار گرفته است و اين فيلم قسمت دوم كه داستان بر پا شدن ملك سليمان نبي است نيز دارد. اين فيلم با هزينه 5 ميلياردي خود پر هزينه ترين فيلم تاريخ سينماي ايران مي باشد كه از آن به عنوان فاخر ترين فيلم تاريخ سينماي كشورمان نيز ياد مي شود.

در ضمن خود من فيلم را در سينماي فرهنگ تهران با صداي دالبي و كيفيت تصوير خيلي خوب ديدم. دوستان عزيز اگر مي خواهند يك فيلم تمام عيار ببينند يك سينما با قابليت صداي دالبي سوراند و كيفيت تصوير درجه A پيدا كنند. در هر صورت شديدا پيشنهاد مي كنم برويد و فيلم را ببينيد  و به انتظار نسخه DVD خانگي آن نباشيد كه نصف عمرتان بر فنا مي شود!  

 

ملك سليمان

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 10:37  توسط سید محمد صادق لواسانی  | 

صبرا و شتيلا: خون هايي كه پايمال نمي شود

 

تاريخ، شانزدهم سپتامبر را در تقويم خود با خون ثبت كرده است. روزي كه شبه نظاميان فالانژ مسيحي با همكاري ارتش اسرائيل و تحت فرماندهي مستقيم "آريل شارون" دست به اقدامي زدند كه تا ابد ننگ آن از دامان رژيم صهيونيستي پاك نخواهد شد. اگر چه لكه هاي ننگ بسياري را مي توان در دامان چركين اين رژيم مشاهده نمود اما بي شك كشتار غيرنظاميان بي گناه اردوگاه هاي "صبرا و شتيلا" را مي توان از ننگين ترين اين لكه ها دانست.

 ارتش اسرائيل كه به فرماندهي شارون قبل از جنايت صبرا و شتيلا بيروت را به بهانه پناه گرفتن نيروهاي مبارز فلسطيني در اين شهر اشغال كرده بود، ‌صبح روز شانزدهم سپتامبر 1982 همراه با شبه نظاميان فالانژ مسيحي لبنان كه مزدوران اين رژيم در اين كشور محسوب مي شدند با فرمان مستقيم  اريل شارون به اردوگاه هاي فلسطيني صبرا و شتيلا كه در جنوب بيروت بود يورش برده و هزاران كودك و زن و مرد پير و جوان را قتل عام كردند. اين فاجعه در حالي رخ داد كه بر اساس طرحي از پيش تعيين شده حداقل تعداد خبرنگاران در منطقه حضور داشتند و معدود خبرنگاران حاضر در منطقه نيز از محل جنايت دور مانده بودند تا ابعاد اين جنايت به صورت رازي سر به مهر باقي بماند اما ابعاد اين "نسل كشي" صهيونيست ها آنقدر وسيع بود كه اندك خبرهاي درز كرده از اين واقعه نيز موجب بهت و حيرت و نفرت جهانيان شد. حتي دولت هاي غربي كه تا آن زمان تمام و كمال از اسرائيل و جنايت هايش پشتيباني كرده بودند نتوانستند در مقابل فشار افكار عمومي سكوت اختيار كنند و مجبور به محكوم نمودن اين جنايت شدند و پرونده هاي قضايي براي شارون "قصاب صبرا و شتيلا"‌ در دادگاه هايي در بعضي از كشور هاي اروپايي نيز تشكيل شد.

در صبرا و شتيلا چه گذشت؟

اردوگاه هاي صبرا و شتيلا كه در جنوب بيروت واقع شده و محل اسكان فلسطيني هايي بود كه از همان آغاز اشغال فلسطين در اين اردوگاه ساكن شده بودند ظهر روز 16 سپتامبر با بيش از 150 تانك،‌100 نفربر، 14 زره پوش حامل انواع توپ و 20 بولدوزر توسط ارتش اسرائيل با همراهي شبه نظاميان فالانژ مسيحي و به فرماندهي آريل شارون محاصره شد. شارون عصر همان روز فرمان حمله و قتل عام ساكنين اين دو ارودگاه را صادر كرد تا يكي از سياه ترين روزهاي تاريخ حيات اين رژيم رقم بخورد.

اگر چه عمق اين جنايت پس از سال ها به دليل ممانعت از حضور خبرنگاران هنوز ناشناخته باقي مانده است اما اندك حكايت هاي روايت شده از سوي شاهدان اين فاجعه نيز موجي از نفرت را دل جهانيان رقم زد كه تنها به چند مورد كوچك در اين رابطه اشاره مي كنيم.

"ديويد هرست" خبرنگار معروف غربي در كتاب «تفنگ و زيتون» مي نويسد: " ... قتل عام به مدت 48 ساعت شروع شد و حتی در شب نیز با روشن کردن محوطه اردوگاه توسط اسرائیلی ها ادامه داشت. آنها به زور وارد خانه های مردم شده و فلسطینی های در خواب را به رگبار مسلسل بستند. فالانژ‌ها بعضاً قبل از کشتن آنان را شکنجه می دادند، چشم هایشان را درمی آوردند، زنده زنده پوستشان را می کندند، شکم ها را می دریدند، به زنان و دختران گاه بیش از 6 بار تجاوز می کردند و بعد سینه هایشان را می بریدند و در آخر به ضرب گلوله آنها را از پا در می آوردند. بچه ها را از وسط دو شقه می کردند و مغزشان را به دیوار می کوبیدند. در حمله به بیمارستان عکا تمام بیماران را بر روی تخت خود کشتند. دست بعضی را به ماشین می بستند و در خیابان ها می کشیدند، دست های فراوانی برای بیرون آوردن دستبند و انگشتر قطع شد. در نهایت چند بولدوزر به اردوگاه آورده تا علاوه بر دفن مقتولان خانه های سالم را با خاک یکسان کنند. اجساد مردم تا چند روز بر زمین مانده بود و گربه ها از گوشت آنها می خوردند و آنقدر وحشی شده بودند که به مردم زنده نیز حمله می کردند زیرا به خوردن گوشت انسان عادت کرده بودند. (تفنگ و شاخه زيتون، هرست ديويد، قاسميان رحيم، ص 468 – 469)

"غازی خورشید" نيز درباره اين جنايت در كتاب «تروريست صهيونيستي در فلسطين اشغالي» مي نويسد: "در خیابانی جسد 5 زن و چند کودک روی تلی از خاک افتاده بود... از جمله یک زن که پیراهنش از جلو پاره و سینه هایش بریده شده و در کنارش سر بریده دخترکی با نگاهی خشمگینانه به قاتلانش دیده می شد. زن جوانی را دیدم در حالی که طفل شیرخواره اش را در آغوش گرفته، گلوله ها از بدنش عبور کرده و در بدن طفل شیرخوارش نشسته بود. (تروريست صهيونيستي در فلسطين اشغالي، خورشيد غازي، چايچيان كاظم، ص 255 و 256)

وي همچنين به نقل از "وجنات زین عبدالطیف" مصري در اين كتاب مي نويسد: "در روز جمعه به بیمارستان غزه پناه بردم و آنها ما را صبح شنبه محاصره کردند و فلسطینی ها را که شامل زنان و کودکان نیز می شدند از خارجی ها جدا کرده و به یک استادیوم ورزشی بردند و در چاله هایی که بر اثر بمباران حفر شده بود انداخته و گفتند همه دراز بکشند سپس بر روی همه آتش گشودند و در آخر با سه بولدوزر بر روی آنها چه زنده و چه مرده خاک ریختند. و من وقتی این صحنه را دیدم که خاک بر روی کودکان و زنان می ریزند بی اراده فریادی کشیدم که نزدیک بود پیدایم کنند. (همان، ص 266)

اندك اخبار به بيرون درز كرده از اين جنايت وحشتناك از كشتار بي رحمانه و قتل عام 3297 كودك و نوزاد و زن و مرد فلسطيني و لبناني حكايت دارد كه اين آمار ها در مواردي تا 6000 نفر نيز عنوان شده اند و سازمان ملل رسما از اين واقعا به عنوان "نسل كشي" ياد كرده است. اگر چه در سال هاي قبل سردمداران رژيم صهيونيستي "اسرائيل بزرگ" را در سر مي پروراندند اما خون هاي به ناحق ريخته شده توسط اين رژيم باعث شد كه حتي "ايهود اولمرت" نيز "اسرائيل بزرگ" را منتفي تلقي كند اما او نتوانست به اين موضوع اشاره كند كه نه تنها تفكر اسرائيل بزرگ مرده است بلكه مدت هاست از مرگ اين رژيم نيز مي گذرد و فقط دفن لاشه آن به تعويق افتاده است.

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 13:25  توسط سید محمد صادق لواسانی  | 

" بیوتن ِ " امیرخانی و پاشنه ای که بالا کشیدم !

 

 " بیوتن ِ " امیرخانی و پاشنه ای که بالا کشیدم !

ديروز ( جمعه پنجم شهريور‌)‌ پس از آن كه حدود 15 ماه " بيوتن " در كتابخانه ام خاك خورد با خودم كلنجار رفتم و بالاخره شروع كردم به خواندش. قبل تر ها خيلي بيشتر كتاب مي خواندم. " من او " را 2 روزه تمام كردم. "‌از به " را يك روزه و بقيه را هم به همين منوال. كلا زياد رمان مي خواندم چون علاقه شديدي به آن داشتم، مي نشستم سرش و عين كنه مي چسبيدم به كتاب تا اينكه تمام شود. اما " بيوتن " را كمي وقفه انداختم در خواندنش. چرايش هم ربطي به بيوتن و محتوايش نداشت چه آنكه احتمالا اگر كتابي جز رمان هاي اميرخاني بود اصلا سمتش نمي رفتم. چند وقتي است كه مَرَض اينترنت گرفته ام. مَرَض اينترنت بد مَرَضي است. لا مذهب عين خوره مي ماند وقتي به جانت مي افتد. شايد بتوان گفت اعتياد است، ‌البته بيراه هم نيست بالاخره اعتياد هم نوعي مَرَض است، پس حتما بر عكسش هم صدق مي كند عين قوانين رياضي . معتاد، معتاد است. مواد و اينترنت ندارد شايد اعتياد به اينترنت درد بي درمان تر باشد. اعتياد كه به اينترنت پيدا مي كني مي شوي انسان " حاضر خور ". مي شوي " خلاصه خوان‌"‌. اعتياد كه پيدا مي كني به اينترنت خيلي هنر كني مي روي توي فيس بوك و 4 تا نوتيف (Notification) مي گذاري يا ديگر خيلي با نوشتن حال كني و حال اينهايي را داشته باشي كه در حمام براي خودشان آواز مي خوانند و به به مي تركانند براي خودشان نهايتا مي نشيني 7-8 خط ناقابل از زمين و زمان در وبلاگت پست مي گذاري آن هم گفتم بايد خيلي با قلم خودت حال كني و البته در 99/99% مواقع عمرا نمي تواني وبلاگي را پيدا كني كه مطالبش بيارزد به علافي لود شدن پيج با ديال آپ 56K.

بيوتن رضا اميرخاني - وبلاگ سايت نوشت

از كجا رسيديم به كجا! . " بيوتن " چه ربطي به نوشتن دارد؟ البته ربط كه دارد. آن موقع ها كه دبيرستان بودن " من او " را كه خواندم كلي كيفور شده بودم. بعد از "من او" شايد 8-9 رمان ديگر را هم خوانده ام اما هيچ كدام مزه "من او" را نداشت، كشش "من او" را نداشت. تا ديروز. تا ديروز كه تصميم گرفتم دوباره شروع كنم به خواندم. ديدم چيزي بهتر از " بيوتن " نيست براي خواندن. احساس مي كنم " ايده داني " ام را مي تركاند بس كه ناب است موضوعش. بيوتن را تا صفحه 287 همان ديشب خواندم. ويژگي نوشته هاي اميرخاني قرابت نزديكي است كه او با نوع نگارشش بين ذهن توي مخاطب با حال و هوايي كه مي خواهد ايجاد مي كند، مثلا در زمان خواندن " من او " كه جوان تر بودم (!) آخرش اگر مي گفتي كل رمان را تصوير سازي كن به طرفه العيني اين كار را انجام مي دادم. هنوز هم عوالمش در ذهنم مانده است خاصه وقتي "هفت كور" مي رسد به كليسا‌ !‌ . " بيوتن " هم همين حال را دارد. اگر بگويم من لاس وگاس را بارهاي روي كشتي اش كه جزو خاك لاس وگاس حساب نمي شود را راحت تر از خيابان انقلاب مي توانم تصور كنم لاف نزده ام. واقعا وقتي ارميا مي گويد "‌بايد با آرميتا حرف بزنم "‌ تصديقش مي كنم و البته تشويش هم. بيوتن ادامه اي است بر ارميا به نظرم. مني كه " ارميا "ي اميرخاني را خواندم احساسم اين است. اميرخاني در بيوتن بسيار خوب تقابل يك انسان آرمان گرا را با غرب نشان مي دهد. كنش و واكنش ها خيلي كامل به نظر مي رسند. گويي ارميا و آرميتا واقعي اند و البته واقعي اند چون تا بخواهي از اين تقابل ها مي تواني پيدا كني در جهان واقع. بازيگران داستان انگاري كه واقعي اند. "خشي "‌ كه به قول خودش بايد در سرزمين فرصت ها ايراني بازي را كنار گذاشت خيلي واقعي به نظر مي رسد. او پدر و مادرش را هم عوض كرده است و اگر چه در شب قدر "نيبور پارتي" مي رود اما پرينتر خانه اش صفر و يك " الغوث الغوث " مي كند. نمي خواهم بيشتر از اين بنويسم. مي خواهم تمام كه شد بنويسم در باره اش. مي خواهم تمام كه شد چندين جمله و صحنه ناب را براي وبلاگم انتخاب كنم و بگذارم.

فقط يك چيزي را همين الان هم مي توانم بگويم. به قول يكي از دوستان وبلاگي " بيوتن را بايد بلعيد " بي درنگ‌!‌

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 11:11  توسط سید محمد صادق لواسانی  | 

از رنجی که می بریم: دیکتاتوری و بی برنامگی دانشگاه آزاد

اصلا حوصله ندارم. اعصابم خیلی بهم ریخته شده.آخه این چه وضعشه؟ امروز از واحد مالی دانشکده زنگ زدن روی گوشیم، فقط یک جمله " با درخواست وام شما موافقت نشد. " !!! اولش یکم جا خوردم چون اصلا من درخواست وام نداده بودم. دوباره زنگ زنم به خانم فلانی بخش صندوق رفاه دانشکده و پرسیدم داستان چیه. موقع شروع ترم من سر یک سرمایه گذاری دستم یکم خالی شده بود و ترجیح می دادم به جای آنکه 500 تومان بریزم به حساب دانشکده این پول را نیز به سرمایه گذاریم اضافه کنم و به خاطر همین موضوع هم رفتم دانشکده و درخواست این وام های بلند مدت که برای شهریه خود دانشکده میریزه رو دادم و کلی رفتیم محضر خونه امضاء گرفتیم از یک کارمند و سفته و فلان و فلان و کارمون انجام شد و ثبت نام کردیم. حالا بعد از 5 ماه و 3 روز مونده به شروع اولین امتحان زنگ زدن که وام شما کنسل شد به دلیل اینکه ترم هشتم هستید! و تا امتحانا پول شهریه رو بریزید به حساب. البته همان خانم فلانی که در بالا شرح دادم که چه کاره هستند با کلی تخفیف فرمودند که حالا شما تا 2-3 روز داخل امتحان ها هم می تونید بریزید به حساب، می خواستم همانجا هوار بکشم سرش بگم آخه این چه سازمان بی در و پیکری که خودتون از قوانین خبر ندارین؟ چه سازمان بی در و پیکری هستش که شما اشتباهش رو کردید اما چون دانشجویان دستشان به جایی بند نیست و مجبورند باید تا 2-3 روز کل پول را بریزند به حساب؟ به جهنم ما که می ریزیم سعی می کنم تا قبل از 2-3 روز هم بریزم تا حداقل یکم کمتر حرص بخورم اما آیا واقعا آن دانشجویی که برای 100 هزار تومان هم لنگ است چه برسد به 500 هزار تومان می تواند تا 2-3 روز پول را به حساب واریز کند تا نگران امتحاناتش نباشد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 14:38  توسط سید محمد صادق لواسانی  | 

فصل دانلود ...

خبر:

به دلیل اینکه اینترنت پرسرعت الکی الکی صبح تا شب زیر دستمان پلاس است می خواهم از ۲-۳ روز آینده یک صفحه بگذارم برای دانلود. از کلیپ های طنز گرفته تا کلیپ های سیاسی و تا فیلم های روز دنیا اما در یک صفحه جدا که به اصل وبلاگ لطمه نزند.

از چند روز دیگر ان شاء الله...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 21:13  توسط سید محمد صادق لواسانی  | 

سازمان الکترونیک ( ملاحظاتی پیرامون سازمان های الکترونیک و اثرات آن ها )

چند روز است که دارم یک مطلبی را برای نوشتن در ذهنم آماده می کنم اما هنوز به نتیجه نرسیده ام که در موردش بنویسم یا نه.

علی الحساب یک پژوهش بسیار نیم بند در مورد سازمان الکترونیک ( ملاحظاتی پیرامون سازمان های الکترونیک و اثرات آن ها ) گردآوری کرده ام برای ارائه به یکی از اساتیدم. بالاخره آخر ترم است دیگر !

* در صفحه اول فونت ایران نستعلیق را استفاده کرده ام که آن را می توانید  از اینجا دانلود کنید.

** فرمت فایل تحقیق ( گردآوری ) انجام شده نیز Microsoft Word 2003 می باشد که می توانید از لینک زیر دانلود کنید.

دانلود : سازمان الکترونیک ( ملاحظاتی پیرامون سازمان های الکترونیک و اثرات آن ها )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 18:5  توسط سید محمد صادق لواسانی  | 

الغزه!


هیچ وقت دیر نیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 20:50  توسط سید محمد صادق لواسانی  | 

میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و یک حکایت

می خواستم مطلبی درباره فصل آخر و در واقع پایانی بر سریال لاست (Lost) بنویسم و مطلبی هم پیرامون نقش اخلاق و فرهنگ افراد جامعه در پیشبرد هدف های آن اما دیدم فردا میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) است و حتماً باید مطلبی من باب آن بنویسم. گشتم در اینترنت و یک مطلب برایم جالب بود که آن را را نقل می کنم با کمی دخل و تصرف:


شوخی زن و شوهر:

سلمان فارسى تعریف کرده است که: روزى حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها نزد پدرش، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله آمد.

وقتى رسول خدا چشمش بر چهره فاطمه افتاد، او را گریان و غمگین دید، به همین جهت علّت را جویا شد؟

حضرت زهرا سلام اللّه علیها در پاسخ پدر گفت: پدر جان! دیروز بین من و همسرم ، علىّ بن ابى طالب علیه السلام جریانى اتّفاق افتاد كه با یكدیگر ضمن صحبت ، شوخى و مزاح مى‌كردیم و من جمله‌اى را به شوخى به او گفتم ، كه موجب ناراحتى‌اش شد.

و چون احساس كردم كه همسرم ناراحت است ، از سخن خویش غمگین و پشیمان گشتم و از او خواهش كردم تا از من راضى و خوشحال گردد.

و او نیز عذر مرا پذیرفت و شادمان شد و بر من خندید و احساس كردم كه از من راضى شده است؛ ولى اكنون نگرانم كه مبادا خدا از من خشمگین و ناراضى باشد.

رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله با شنیدن ماجرا گفت: دخترم ! رضایت و خشنودى شوهر همانند رضایت و خشنودى خداوند متعال خواهد بود و غضب و ناراحتى شوهر سبب نارضایتى و ناراحتى خدا مى گردد.

و سپس افزود: هر زنى كه خداوند را همچون حضرت مریم عبادت و ستایش كند؛ اما شوهرش از او ناراضى باشد، عبادات و اعمال او مقبول درگاه خدا قرار نمى گیرد.

دخترم ! بدان كه بهترین اعمال ، فرمانبُردارى و تبعیّت از شوهر است، البتّه در مواردى كه خلاف اسلام و قرآن نباشد.

دخترم ! هر زنى كه زحمات و مشقّات خانه دارى را تحمّل كند و خانه دارى نماید و براى رفاه و آسایش اعضای خانواده‌اش تلاش ‍ نماید، همانا او اهل بهشت خواهد بود.

--------------------------------------------------------------

لطفاً کمی دست نگه دارید! به قول خارجی ها استاپ پلیز. مطلب بالا را نگذاشتم که داستانی خوانده باشید و سری تکان دهید و زیر لب چیزی بگویید. والّا قصدی داشتیم از این موضوع. واقعا برای یک لحظه هم که شده سعی کنید این کلاهی که تا گردن دنیای مدرن سرمان گذاشته است را کمی بالا بکشید. خانواده های زیادی را دیده ام که برای بهتر شدن زندگی شان انواع و اقسام کلاس های جور واجور و رنگ وارنگ می روند تا یاد بگیرند با هم چگونه برخورد کنند تا بلکه خدای نکرده یکی از دو بزرگوار به تریش قبایشان بر نخورد و قهر نکنند و هزار دردسر دیگر درست نشود. اگر چرخی در خیابان انقلاب راسته کتاب فروش ها بزنید هزار جور از این کتاب ها پیدا می کنید، از زنان ونوسی و مردان مریخی بگیرید تا " راهنمای جیبی  24 ساعته رفتار با همسر همراه با سی دی! " . لامذهب هر کدام را هم یک ببینی بالای 7-8 بار چاپ شده اند. خب این یعنی چه؟ اگر مثلا پس فردا یکهو تمام رمان های چاپ وطنی بزند بالای 7-8 بار تجدید چاپ شما پیش خودتان فکر می کنید که حتما سرانه کتابخوانی در کشور بالا رفته و از اینجور چیز ها. اما وقتی چاپ اینجور کتاب ها زیاد می شود چرا هیچ کس صدایش در نمی آید؟ وقتی چاپ این کتاب ها زیاد می شود یعنی خواهان دارد و گرنه والّا ناشر پولش را از سر راه نیاورده است. باز هم اگر محتوای آنها فقط دو زار (2 ریال !) می ارزید اشکال نداشت، کلی چرت و پرت را به نام دیدگاه های تست شده و روانشناسانه غربی و شرقی به خوردمان می دهند و خودمان هم اکثراً نمی فهمیم. مطمئناً اگر این ها تاثیر داشت باید هم روند طلاق گرفتن زوج ها از یکدیگر و هم درخواست برای این نوع کتاب ها کاهش پیدا می کرد. اما آیا واقعا اینطور است؟

حالا شما ببینید ما مسلمانان شیعه چه قدر زیاد افرادی را در دینمان داریم که حتی داستان هایشان هم درس اخلاق است آن وقت می رویم دنبال پروفسور فلانکی استاد پروازی پاره وقت دانشگاه آزاد مشنگ آباد! واقعا باید دید یک بانویی که فقط 18 سال داشته است با همسرش چگونه برخورد می کند. حالا ما می آییم می گوییم چرا زندگی های الان سست شده است. مشکل اینجاست . ما نشسته ایم روی دریا و آفتابه دستمان گرفته ایم! واقعاً همین داستان ها خودش می تواند یک کتاب قطور از رفتار های روانشناسانه را تشکیل دهد.

این همه کیبورد فرسایی (!) کردم برای اینکه بگویم این حکایت سه قسمتش برایم جالب بود:

1- " چون احساس كردم كه همسرم ناراحت است ، از سخن خویش غمگین و پشیمان گشتم و از او خواهش كردم تا از من راضى و خوشحال گردد " -- بر عکس ما که رنجاندن و به اصطلاح گرفتن حال طرف مقابل را یک جور قدرت نمایی می دانیم. --

2- " او نیز عذر مرا پذیرفت و شادمان شد و بر من خندید و احساس كردم كه از من راضى شده است " -- بر عکس ما که کینه ای می گیریم از طرف که اگر قد شتر نباشد کمتر نیست! --

3- " هر زنى كه زحمات و مشقّات خانه دارى را تحمّل كند و خانه دارى نماید و براى رفاه و آسایش اعضای خانواده‌اش تلاش ‍ نماید، همانا او اهل بهشت خواهد بود. "  -- این هم باشد برای فمینیست های محترم! ، البته در مورد وظایف آقایان هم مطالب بسیار است که به دلایل شخصی از گفتن آن در هر جایی طفره می روم و می رویم! --

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 19:35  توسط سید محمد صادق لواسانی  | 

روز نوشت: ما بد شده ایم یا مردم یا روزگار؟؟؟


ما بد شده ایم یا مردم یا روزگار؟؟؟

امسال سال نسبتا خوبی از نظر کاری برای دوستان همکار بوده است و ان شاء الله تا پایان سال هم سال خوبی باشد چه از لحاظ کاری چه از لحاظ برکتی. چرا برکتی؟ چون واقعا به نظرم پول باید برکت داشته باشد وگرنه دوزار نمی ارزد، دست گدا هم بدهی احتمالا نمی تواند خرجش کند. اما این که برکت در کار به عوامل مختلف بستگی دارد بر کسی پوشیده نیست و نمی خواهم راجع به آن بنویسم. می خواهم در مورد معادلات کاری جدید بین کارفرما و پیمانکار و این جور چیز ها بنویسم. توی این دو سه ماه برایم خیلی چیز ها جالب بوده است. از دار و دسته فرماندار یکی از شهرستان ها که یقه دیپلماتی می بستند ( شما بخوانید یقه شیخی ) تا روابط میان یک کارگر با کارفرمایش که سعی می کنم یک به یک بگویم. ( که البته باید بگویم برایم چیز غریبی نیست این روابط، پیش تر هم که از صدقه سری پدر بزرگوارم جزو آقازاده های بی نام و نشان! قرار داشتیم هم از این بساط ها در سازمان های دولتی کم ندیده بودیم)

پرده اول: بنیاد شهید و امور ایثارگران

پدر 4 سال را در کسوت معاونت بنیاد سپری کردند و چه روزهای سختی بود هم برای ایشان هم برای خانواده . اولش با دممان گردو می شکستیم که شدیم آقا زاده! 6 ماه که گذشت دیدیم به به چه شیر تو شیری است، پدرمان دارد یکی یکی دودمان پدران آقازاده های قبلی را که هنوز لبانشان چرب است به باد می دهد. 1 سال که گذشت دیدیم نخیر این خبر ها نیست آقازاده که نشدیم هیچ کمی از وظایف پدر در خانه هم به ما محول شد به دلیل مشغله ایشان. پس از 4 سال چون ایشان دوران مدیریت را 4 ساله می دانند خودشان رخت می بنندند و خداحافظی می کنند چون بر این عقیده اند که اگر می خواستم کاری بکنم که به سود مملکت باشد و این خانواده ها باشد در این 4 سال انجام داده ام و بیشترش را نمی خواهم و بعدش هم که علی رغم اصرار بنده و دوستان هیچ پست و مقامی را قبول نکردند. گویا دوران مشاورت ریاست جمهور و معاونت بنیاد و خیلی مسئولیت های دولتی دیگر خیلی سخت گذشته است که البته گذشته است. قصدم از گفتن این بخش گفتن پاراگراف بالا نبود گفتن پاراگراف بعدی است ( خودتان جمله اش را درست کنید )
چند وقت پیش شرکتم یک طلب ناقابل 7-8 میلیون تومانی از بنیاد داشتیم که بابتش خیلی دوندگی کردم. خودشان گفته بودند و خودشان هم زیرش زده بودند. آبان 88 حدود 2 ماه است که پدرم از معاونت استعفا داده اند . رفتم بنیاد البته با سری سربلند و گردنی کشیده و البته جوابی نشنیدم و با گردنی کج تر از کج برگشتم بیرون. حدود 2-3 ماه کار من شده بود دنبال این ها دویدن که بابا این پول فاکتور را بدهید ما برویم دنبال زندگی مان اما واقعا انگار بحث بحث گرو کشی و تلافی بود. آنجا واقعا از هر چه کار دولتی بود متنفر شدم. دیدم که تا همین 4-5 ماه پیش که پا در بنیاد می گذاشتم صدای سلام العلیکم ( با عین غلیظ از ته حلقوم جوری که تمام تار های صوتیتان بجنبد ) خیلی ها را می شنیدم و امروز باید برای اینکه حقم را بابت کاری که خودشان گفته اند انجام بده و انجام دادم بگیرم باید ساعت ها ساختمان را بالا و پایین کنم. باز هم خدا بیامرزد چند نفری را این وسط که از اول رفیق بودند و هنوز هم رفیقند که نمی توانم اسم ببرم. همان هایی که به جای سلام العلیکم می گفتند سلام ممد آقا !
متنفر شده ام از کار دولتی. همین

حالا نمی دانم با این اوصاف ما بد شده ایم یا مردم یا روزگار؟!



پرده دوم:

شرکت های خصوصی هر کدام به نحوی در رسته کاری خود قرارداد می بندند. یکی سعی می کند دولتی ببندد یکی دیگر خصوصی و یکی دیگر تلفیقی از هر دو. یکی کوچک می بندد و یکی زیر بار قرارداد زیر 2 میلیارد نمی رود که افت دارد نعوذ بالله و یکی هم که صدای لعن و نفرینش به دولت و سپاه و این و آن بلند است موقعش که می شود قرارگاه سازندگی سپاه می شود  رَب و رُب شان. اما ما در شرکت خودمان فقط می بندیم! از مسکن مهر بگیر تا قرارداد های کوچک چندین میلیونی. چرا؟ چون اعتقادمان بر این است که یکی دیگر باید برکتش را بدهد.
یک قرارداد داشتیم با یه بنده خدایی که آذری زبان بود. امیدوارم آنچه در ادامه می اید توهین به آذری زبان ها تلقی نشود. واقعا غیر از یک مورد یاد ندارم در قراردادی انقدر اذیت شده باشم و حرص خورده باشم. هر بار که می خواستیم از ایشان پول بگیریم بساطی داشتیمو چند روز اعصابمان خرد بود. آخرش هم راهش را پیدا کردیم. راهش یک کلمه بود: " فحش" .من با این مقوله خیلی مشکل دارم اما بعضی مواقع واقعا دیگر نمی شود کاری کرد. انگار طرف با قربان صدقه رفتن کارش راه نمی افتد و حتما باید دو تا فحش درست و درمان بخورد تا بیاید بدهیش را بدهد. نمی دانم ما بد شده ایم یا مردم یا روزگار؟!

پرده سوم:

یک بنده خدایی که القصه از دوستان هم بود یک پروژه ای را به خودم معرفی کرد که سر جمع حدود 2 تومان برایمان سود داشت و سریع هم جمع و جور می شد. تا اینجایش مشکلی نبود اما من موضوع را تا قطعی شدن به شرکا اعلام نکردم تا همین چند روز پیش که زنگ زد و گفت همدیگر را ببینیم. گفتم چه بهتر! ببینیم. به شوخی گفت پورسانت ما چه می شود و من به جدی گفتم می شود 450 تومان خالص! یکم جا خورد و گفت شوخی کردم ، اما من  اصلا شوخی نکرده بودم چون حساب حساب است و کاکا برادر. انگار یکم خوشحال شد و کیفش کوک. گفت خب محمد جان برای خودت یه 4-5 تومنی داره دیگه. تعجب کردم از چند حیث. اولا که مردک به تو چه. دوما که کدام کار است که 45% ناقابل سود داشته باشد؟ گفتم نه اصلا این خبر ها نیست و بازار خراب است و از این حرف ها. گفت برای من دیگه نبند! خودم چند روز پیش از شرکت فلان پیش فاکتور گرفتم و قیمت داده بود 10 میلیون اما تو دادی 12 میلیون، نوش جونت اما یکم پورسانت ما رو بیشتر کن. پیش فاکتور را گرفتم و مطالعه کردم و گفتم نمی تواند با این اجناسی که معرفی کرده همچین قیمتی روی کار بذاره، حتما جنس دست سوم چینی استفاده می کنه. گفت به من چه. خودش می دونه . صاحب ساختمون ببوئه! نمی فهمه. به من چه. تو هم اگه می خوای هر جنسی می خوای بریز. گفتم نه نشد ما نیستیم و عطای قرارداد را به لقایش بخشیدیم. تا اینکه چند روز پیش دوباره زنگ زد. احوالی پرسیدیم و کمی از زندگی نالید و کمی هم از بی وفایی روزگار و مردم. شستم خبردار شد باز هم خبری شده و گرنه این الکی روضه دم خروس برای کسی نمی خواند. آخرش کاشف به عمل آمد که همان شرکت فلان  که پیش فاکتور آنچنانی به حضرت آقا داده بودند نه تنها جنس آشغال غالب کرده بودند بلکه کار را هم نصفه ول کرده بود و البته چک پورسانت این دوست ما را هم پاس نکرده بود و از همه بدتر اینکه صاحب ساختمان خیلی آدم فهیمی از آب درآمده بود و همه کاسه و کوزه ها را شکسته بود سر دوست ما ! 


حالا نمی دانم با این اوصاف ما بد شده ایم یا مردم یا روزگار؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 13:32  توسط سید محمد صادق لواسانی  | 

داستان معیار توسعه یافتگی!


ترم گذشته کلاسی با دکتر علیشیری داشتم به نام مدیریت تطبیقی. فارغ از مباحث مورد بحث در این درس، خود استاد مطالبی را در حاشیه درس می گفتند که بعضاً جالب بود که به یکی از آنها اینجا اشاره می کنم:

ایشان می گفتند پیتر ایونس یکی از اساتید برجسته اقتصاد مهمترین شاخصه های توسعه یافتگی کشورها را 1 – زمین 2- سرمایه و 3- نیروی انسانی می دانست... اما پیتر دراکر استاد برجسته و پدر علم مدیریت نوین به شدت با این نظریه مخالف بود و دانشجویانش را به خاطر آنکه نظریه ایونس را سر کلاس نقد نکردند توبیخ کرده بود. استدلال دراکر جالب بود. یک مثال نقض! او می گفت چگونه است دو کشور کنار هم مثل ژاپن و اندونزی که اندونزی از نظر تمامی موارد بالا غنی تر است و بر ژاپن برتری دارد، پس چرا ژاپن توسعه یافته است اما اندونزی در حال توسعه؟! از نظر پروفسور دراکر کیفیت و ارزان قیمت بودن کالاهای ژاپنی موجب فراگیر بودن آن و توسعه یافتگی ژاپن می شود. از نظر دراکر رمز موفقیت و مهمترین شاخصه های توسعه یافتگی 1- کار آفرینی ( در قالب انعطاف پذیری ) 2- ریسک پذیری 3- جمع گرایی و مدیریت مشارکتی است.


اگر معیار های پیتر ایونس را یا کشور خودمان هم مقایسه کنیم می توانیم بفهمیم که ایونس نظریه ای اشتباه ارائه داده است، چرا که ایران چه از لحاظ زمین، چه سرمایه و چه نیروی انسانی کشوری بسیار غنی می باشد اما توسعه یافته نیست، و اگر نظریه دراکر را قبول کنیم می فهمیم که برای تبدیل شدن به یک کشور در حال توسعه راه بسیار زیادی را در پیش داریم. چرا که جایگاه کارآفرینی در کشور ما بسیار نازل است، خرابکاری به جای ریسک پذیری استفاده می شود (ما ایرانی ها خیلی به مقوله سنگ مفت، گنجشک مفت اعتفاد راسخی داریم! از طرح ها و پروژه های بچه های مدرسه ای بگیرید تا طرح های ملی ای مثل آزاد راه تهران-شمال ) و البته در جمع گرایی و مدیریت مشارکتی هم که کاملا مشخص است که چه کاره ایم و نیاز به توضیح نیست. خلاصه آنکه توسعه یافتگی به سخندانی نیست، به طرح است و برنامه.  دو روز پیش همایش ملی الگوی ایرانی اسلامی پیشرفت برگزار شد. وقت نکردم محتوایش را بخوانم اما وقتی چند نفر به فکر پیدا کردن یک راه بومی برای پیشرفت هستند خودش جای امیدواری است. ایران نه چین است با آن همه جمعیت و روحیه خاص، نه ژاپن است، نه امریکا است و نه خیلی کشور های دیگر. ایران، ایران است با مختصات خودش پس باید یک الگوی مختص به خودش هم طراحی شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 13:25  توسط سید محمد صادق لواسانی  |